|
سلام دوستای گلم خوبین من می خواستم توی این آپم اعلام کنم که من تا مدتی نیستم آپ نمی کنم جواب نظرات رو هم نمی تونم بدم خیلی ممنون از کسانی که به وبلاگ من حقیر سر زدن و نظر دادن بای قلب من كنار پنجره تنهايي ، ....انتظار.......!
وقتی نوشتی شبهای دریا بی تو قشنگ نیست خواب بودم... شاید این شبها زودتر می خواهم بخوابم تا از اندیشه ی دوری تو که عذابم می دهد رهایی یابم... صبح اما زودتر از همیشه بلند شدم بیخوابی مرا از خواب پراند.نگاه کردم نوشته بودی "شبهای دریا بی تو قشنگ نیست"... دلم دوباره گرفت کاش بودم وبا هم پا روی ماسه های نرم ساحل می گذاشتیم ... دستانت را در دستانم می فشردم ودل به دریا می سپردیم تا امواج ما را به هر آنجا که می خواهد ببرد... دریا زیباست شبهای دریا زیباست اما این زیباییی وقتی تو باشی ومن باشم وبا هم باشیم تعبیر زیباتری می یابد... شبهای دریا را با نگاه به اندیشه ای که مرا بسوی تو می خواند سپری کن ... دوستت دارم...
در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی از من و با من بودن،ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم بی تکیه گاهی ر ا، نبودن آن دستان پر مهر و محبت را ، نبودن آن چشمان زیبا را نمیدانستم، نبودنت را چگونه باید باور کنم. چه چیز را باید باور کنم؟ ازدست دادن عشق را،از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش یا از دست دادن یه زندگی مشترک را. فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام.دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم؟ مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم. بغض نگاهت راچگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را چگونه باور کنم؟چگونه باور کنم جدایی راآن انتظارتلخ را، آن دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان راچگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر آن نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... آه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است! تو بگو ای خدایم چگونه باورکنم........
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام كاش مي شد پاییز همان بهاریست که عاشق شده
باز هواي داغ چشمانم حكايت از تو مي كنند از تو اي عزيز من، تو اي همه كس من باز مي خواهم دراين هواي باراني چشمانم از تو بنويسم آري از تو اي عزیز ترین کسم مي خواهم بنويسم براي رسيدن به چشمهاي باراني تو باران شدم وبر دفتر خيس باريدم اما اي تو ،عشق من بارش اشكانم را بر دفتر خيس نديدي و پا به روي چشمان بارانيم گذاشتي آري تو اي بهترین کس تنهايي من هيج وقت رفتنت باورم نشد آري باورم نشد و من تنها ماندم با بغضي پر از اشك و حسرت دوري از تو . ... نمي دانم چرا در اين شكست لحظه ها باورم نكردي و من را با كوله باري از اشك در اين كوچه هاي سرد پاييز جا گذاشتي و خاطرات تلخ گذشته را برايم جا گذاشتي و من حالا در اين كو چه هاي پاييز به دنبال رد پاي تو به اميد ديدار تو و ديدن چشمانت كه برايم اواز بودن را زمزمه مي كند مي ايستم تا شايد نسیم خبري از تو برايم بياورد.... انگار تنگ بلورم بي تو شكسته اما باز قصد دل كندن از تو را ندارد مي خواهد که تو را با تمام بودن ما ل خود كند . تا بلندای آسمان دوستت دارم و می پرستمت فراموشم نکن ای همنفس
امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند برای قلب شکسته ام باشد و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند مرگ عشق را یاد آور می شوند نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد
وقتی دستهایت را در میان دست هایم می فشارم، احساس می کنم که هم چنان تنهایم. وقتی در عبور مرارت بار ثانیه ها پناه جان آسوده ای نیستی وقتی در سرگردانی بی مرز هدف گام های پریشانم را یاری نمی دهی وقتی در سکوت ملال انگیز توهم سکوت میکنی وقتی می بینم سایه هامان هیچ وقت بهم نمی رسند با خود می گویم تو مدام به آیینه نظر داری و وقتی چشم هایت مرا نگاه می کند شاید دیگری را می بیند تو یا همیشه با خودی یا همیشه بی من و من چه بیهوده دستهایت را می فشارم احساس می کنم سخت تنهایم تنهایی خیلی سخته وقتی حتی توی جمع هم احساس تنهایی کنی.
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت: حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت: کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت: کاشکي همين الان دنيا تموم بشه... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد…
|
About![]()
<-Blog About->
عاشقانه های من برای تو
|