تبليغاتX
... و باز تنهایی بی انتهای من...


... و باز تنهایی بی انتهای من...

...تنها می مونم با خودم خدای من عشق منه دیگه کسی رو نمی خوام دیگه خلاصم از همه...

خسته شدم از این زمونه

چرا باید این جوری باشه

هر کی روکه دوست داری اون تو رو دوست نداره

هر کی که اونت  تو رو دوست داره تو اوو دوست نداری

و وقتی که هم تو و هم اون همدیگرو دوست داری

به رسم روزگار به هم نمیرسی   

و این است رسم روزگار...

دارم دیوونه میشم

دیگه نا ندارم

دیگه نمیخوام ادامه بدم

خدایا چکار کنم

خستم نه خستم کردن ای دنیا بیزارم ازت

امروز توی سالگرد وبلاگم میخوام وبم رو تموم کنم

شاید دوباره برگشتم

ولی.....

بای

 

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

قصه تلخ جدایی باز تکرار می شود


باز از این تنهایی چیزی جز غم به یادگار نمی ماند


میان امدن و رفتن

 
نفسی است که بر نیامد هیچ گاه

خستگی همیشه از ان ما بوده و هست


و جایی جز درون ما ندارد

وغم

کاش تنها غم بود که ارزش زندگی کردن و می گرفت ولی اون قدر

چیزها هست که نمی ذاره طمع شیرین زندگی به ما برسه.

دل آدما بزرگه مثل قصر رویاها انتها نداره این بزرگی چون خدا داده به ماها.

دل با نوشتن آرام می گیرد

                                (امام صادق ((ع)) )

وقتی گوشه تنهایی ام کز می کنم و به یاد هر چیزی که از آن من نشد فکر می کنم

خستگی اين همه سال زندگی رو شونه هام سنگینی میکنه وقتی تو بچه گی دوست داشتم زودتر

بزرگ بشم یادم نبود کوله بارمم بزرگ میشه آدما بی وفان

فکر می کردم همه اونایی که دوستت دارن وقتی هم بزرگ میشی دوستت دارن

اما یادم نبود که با قد کشیدنم دوست داشتنها هم به طرز متفاوتی قد می کشه

ولی یه چیز برام جالب موند اونم همون سادگی بچگی همون ساده بودن دل و کلام

همون که به دلمون یاد داد که مهربونی لازمه زندگی است حتی اگه دلت رو شکست

دل من دست نوشته هایی رو تو خودش نگه داشته که این عمر

 کوتاه بهش با بی عدالتی و نامردی یاد داد کاسه عمر قشنگ

 من یه روز گرم تابستون از اون ور بوم آرزوها افتاد وشکست

عمری که نصفش تو کودکی و نصفش تو مدرسه

بقیه اش تو سادگی گذشت

و حالا دل من سنگ شده و مثل زمین سخت

ولی بازم که دلش می گیره ترک خوردنش سختی و ازش می گیره  

دلمم

کاش می دانستم پشت شیشه های دلم

کدامین گنج را جستجو می کردی که اینگونه

به شکستن اصرار داشتی

 درد من حصار برکه نیست . درد زیستن با ماهیانی

 است که فکر دریا به ذهنشان نرسیده است .

 (حسین پناهی)

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

چند روزه كه بي ما ميگذره.

ولی بدون من هنوز هستم

هر چند که ما نیستیم و من شدم

ولی به یادت هستم

امید وارم  سالهای زیادی و به خوشی ببینی

دلم واسه گذشته دیگه تنگ نمی شه

سرنوشت این بود که جدا باشیم

اینه که هنوز بدون کلام کناره هم هستیم

گاهی وقتها خاطر روزهایی به دلت هجوم میاره

که مجبوری به یادش بیاری و بهش فکر کنی

و تو خلوت براش گریه کنی ،بعضی خاطره هایی که

 یه زمانی از شادی اون اتفاق اشک می ریختی و گاهی از تلخی اون .

مثل حالای من که سر در گمم و منگ که نمیدونم

 اشکی که دارم میریزم از شادی اومدن یا تلخی رفتن ...

یه زمانی این خاطره ها برات عزیز بودن ، با گذشتن و از دست دادن

 فکر می کنی فراموش کردی ، اما نمیدونی دل تو باهوش تر از چیزی هست

 که تو فکرش رو میکنی . دقیقا سر همون ساعت و همون لحظه و

همون روز ناخود آگاه تو رو رو میبره به سراغ چیزی که فکر میکردی

از یاد بردی . اما چه حالی داری وقتی  اون خاطره با جای خالی

تصویر گر اون خاطره برات میشه یه زخم و تو از درد اون زخم

 هی به خودت می پیچی و گریه میکنی ؟.

همه اینها شاید تلخ باشه . اما برای من هنوز تلخ نیست ..

 هنوز خوشحالم در دلم جا دارند  عزیزانی که برام ارزش دنیا رو داشتن و ...

  شاید فقط به حرمت آن لحظه های نابی که روزی برای تو به هدیه آورد!

 دلم از این ابرها گرفته است ...

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند, ولی حیف من زاده

امروزم . جهنم فرداست ,  خدایا پس چرا امروز می سوزم؟!

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که از تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

قلب من كنار پنجره تنهايي ،

هنوز بي قرار توست ،

گرچه انتظار هيچ معجزي از لحظه ها نيست !

روزها مي آيند ، مي مانند ،

و مي روند و تو ديگر نمي آيي و

شايد براي من ،

بي تو ،

انتظار مفهومي تازه مي يابد !

وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !

و زنده بودن معنايي است ساده

كه من دشوارش كرده ام !!

و زند گاني شايد ،

مجموع ايستادنی است از تكرار

 ....انتظار.......!

انتظار

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

وقتی نوشتی شبهای دریا بی تو قشنگ نیست خواب بودم...

شاید این شبها زودتر می خواهم بخوابم تا از اندیشه ی دوری تو که عذابم می دهد رهایی یابم...

صبح اما زودتر از همیشه بلند شدم بیخوابی مرا از خواب پراند.نگاه کردم نوشته بودی "شبهای دریا بی تو قشنگ نیست"...

دلم دوباره گرفت کاش بودم وبا هم پا روی ماسه های نرم ساحل می گذاشتیم ...

دستانت را در دستانم می فشردم ودل به دریا می سپردیم تا امواج ما را به هر آنجا که می خواهد ببرد...

دریا زیباست شبهای دریا زیباست اما این زیباییی وقتی تو باشی ومن باشم وبا هم باشیم تعبیر زیباتری می یابد...

شبهای دریا را با نگاه به اندیشه ای که مرا بسوی تو می خواند سپری کن ...

دوستت دارم...

 برگرد...

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی از من و با من بودن،ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم بی تکیه گاهی ر ا، نبودن آن دستان پر مهر و محبت را ، نبودن آن چشمان زیبا را نمیدانستم، نبودنت را چگونه باید باور کنم. چه چیز را باید باور کنم؟ ازدست دادن عشق را،از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش. فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام.دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم؟ مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم. بغض نگاهت راچگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را چگونه باور کنم؟چگونه باور کنم جدایی راآن انتظارتلخ را، آن دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان راچگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر آن نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد...

آه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است!

 تو بگو ای خدایم چگونه باورکنم........

 

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري مي
شكند
دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم

 كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند

فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي آيد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم
كاش مي شد پرواز كنم
پروازي بي انتها تا رسيدن به ابدييت.......

كاش مي شد
در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
بغض كهنه اي گلويم را مي
فشارد
به گوشه اي پناه مي برم
كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند

 

 

 

 

 

پاییز همان بهاریست که عاشق شده

 

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

باز هواي داغ چشمانم حكايت از تو مي كنند

 از تو اي عزيز من، تو اي همه كس من باز

مي خواهم دراين هواي باراني چشمانم

از تو بنويسم آري از تو اي عزیز ترین کسم

 مي خواهم بنويسم براي رسيدن به چشمهاي

 باراني تو باران شدم وبر دفتر خيس باريدم

اما اي تو ،عشق من بارش اشكانم را

 بر دفتر خيس نديدي و پا به روي چشمان بارانيم

 گذاشتي آري تو اي بهترین کس تنهايي من

هيج وقت رفتنت باورم نشد آري باورم نشد

 و من تنها ماندم با بغضي پر از اشك و حسرت  دوري از تو . ...

نمي دانم چرا در اين شكست لحظه ها باورم نكردي

 و من را با كوله باري از اشك در اين كوچه هاي سرد پاييز

 جا گذاشتي و خاطرات تلخ گذشته را برايم جا گذاشتي

  و من حالا در اين كو چه هاي پاييز به دنبال رد پاي تو

 به اميد ديدار تو و ديدن چشمانت كه برايم اواز بودن

را زمزمه مي كند مي ايستم تا شايد نسیم خبري از تو برايم بياورد....

انگار تنگ بلورم بي تو شكسته اما باز قصد دل كندن از تو را ندارد

 مي خواهد که تو را با تمام بودن ما ل خود كند .

تا بلندای آسمان دوستت دارم و می پرستمت

فراموشم نکن ای همنفس

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند
می نگرم اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم
امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی

برای قلب شکسته ام باشد
امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است

و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند

مرگ عشق را یاد آور می شوند
امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم
امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم
واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد
من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم
و امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است

و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

 تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستای تو پاک می کرد

 

 

نوشته شده در ساعت توسط عاشق تنها| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست